پر شدم از تو و خالی از همه
حجم این دنیا واسم خیلی کمه
دل من هوای طوفانی می خواد
یارون اینجا ولی خیلی نم نمه
رو چشام چتر بهاری می کشم
تا نگات فکر نکنه که سردمه
تو سکوتات پر حرفه همه حرفای نگفته
تو نخونیم می فهمم که دلت از چی شکسته
تو بزرگ شدی تو دستام مثل یک گیاه جادو
اومدم تو زندگیت تابکنم غم هاتو پارو
حالا چشماتو ببندو یکمی دوباره وا کن
این دفعه مثل گذشته خنده رو تو لبها جا کن
(مهناز)
برگ ها می ریزند و دل من می لرزد
چقدر دوری تو
و
چقدر تنهایم من
دلم برایت تنگ است
و
حس خواستن تو در من بیداد میکند
گفتی می آیی
و
من هر لحظه چشم به راه دارم
دلم برایت تنگ است
و
سردی این فاصله ها را
تنها صدای گرم تو مرهم است
تو دوری
و من تازه فهمیدم چقدر دوستت دارم
چقدر دلتنگم
و
چقدر چشم به راهم
ای خدا غصه نخور! از تو فراری نشدم!
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم
با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد
شاکی از اینکه مرا دوست نداری نشدم!
ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
منکه ویرانتر از این ابر بهاری نشدم!
قسمتم بود اگر رفت و مرا تنها کرد...
بعد از او غرق شکایت ز تو آری نشدم ...!
ای خدا غصه نخور! باز همین می مانم
من زمین خورده ی این ضربه ی کاری نشدم!
هرکه می خواست مرا از تو جدا سا زد دید
هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم ...


